مصقللغتنامه دهخدامصقل . [ م ِ ق َ ] (ع ص ) مصقع. خطیب بلیغ. مقلوب مصلق است . (ناظم الاطباء). خطیب بلیغ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). و رجوع به مصلق و مصقع شود.
مصقللغتنامه دهخدامصقل . [ م ِ ق َ ] (ع اِ) ابزاری که بدان جلا می دهند و صیقل می زنند و زنگ چیزی را می زدایند، و بزداغ نیز گویند. سو. (ناظم الاطباء). سوهان . مهره . ج ، مصاقل . (
مصقللغتنامه دهخدامصقل . [ م ُ ص َق ْ ق َ ] (از ع ، ص ) مهره زده . صیقل یافته . صیقلی . صیقل داده شده . در تابناکی و جلا همانند آینه شده : بفرمود تا خانه ٔ مکعب مسطح بنا کردند و
مصقلةلغتنامه دهخدامصقلة. [ م َ ق َ ل َ ] (اِخ )ابن هبیرةبن شبل ثعلبی شیبانی . از بکربن وائل و از والیان و یاران حضرت علی بن ابیطالب بود. حضرت علی اورا به یکی از نواحی اهواز فرستا
مصقلةلغتنامه دهخدامصقلة. [ م ِ ق َ ل َ ] (ع اِ) مصقله . آلت زدودن زنگ و صیقل دادن . ج ، مصاقل . (ناظم الاطباء). آلت زدودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آلتی است آهنی که بدان کارد
مصقلهلغتنامه دهخدامصقله . [ م ِ ق َ ل َ ] (ع اِ) مصقلة. مصقل . آلتی که بدان بزدایند. آنچه بدان روشن کنند آینه یا جامه یا شمشیر و یا کاغذ را. سنگ سو. سوهان . مهره . مهره ٔ گازر. (
مصقلیلغتنامه دهخدامصقلی . [ م َ ق َ ] (اِخ ) علی بن شجاع بن محمد... مصقلةبن هبیرة شیبانی مصقلی صوفی ، مکنی به ابوالحسن . از محدثان مشهور است و به عراق و حجاز و خراسان سفر کرد و د
مصقلیلغتنامه دهخدامصقلی . [ م َ ق َ ] (ص نسبی ) نسبت اجدادی است . منسوب به مصقلةبن هبیرة. (از لباب الانساب ).