مردعلغتنامه دهخدامردع . [ م ِ دَ] (ع ص ) تیر پیکان فتاده . (منتهی الارب ) (از متن اللغة). ردیع. (اقرب الموارد). || تیر تنگ سوفار. (منتهی الارب ). تیری که در قسمت فوقانیش در سوفا
مردعلغتنامه دهخدامردع . [ م ُ رَدْدَ ] (ع ص ) قمیص مردع ؛ آن که در وی اثر بوی خوش باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از متن اللغة).
کدخدا مردعلیلغتنامه دهخداکدخدا مردعلی . [ ک َ خ ُ م َ ع َ ] (اِخ ) تیره ای از ایل بیرانوند است از طوایف بالا گریوه و هرو در پیشکوه لرستان که با تیره ٔ کدخدا ملا اسداﷲ رویهم 70 خانوارند.
مردوعلغتنامه دهخدامردوع . [ م َ ] (ع ص ) آن که بروی اثری از بوی خوش باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نعت است از ردع . رجوع به ردع شود. || ثوب مردوع ؛ جامه ٔ رنگ داده به زعفرا