lushدیکشنری انگلیسی به فارسیباشکوه، مشروبخوار، میگسار، مست کردن، با شکوه، شاداب، پر اب، ابدار، الکلی، پر پشت
معساجلغتنامه دهخدامعساج . [ م ِ ] (ع ص ) بعیر معساج ؛ شتر که در رفتن گردن دراز کند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معساءلغتنامه دهخدامعساء. [ م ِ ] (ع ص ) (از «ع س ی ») دوشیزه ٔ قریب البلوغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دختر دوشیزه ٔ نزدیک بلوغ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معساةلغتنامه دهخدامعساة. [ م َ ] (ع ص ) (از «ع س ی ») سزاوار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سزاوار و شایسته . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).