معاتبتلغتنامه دهخدامعاتبت . [ م ُ ت َ / ت ِ ب َ ] (از ع ، اِمص ) عتاب کردن . (غیاث ). سرزنش کردن . خشم گرفتن . ملامت کردن .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : هرگاه که از جانب سلطان در
معاتبت کردنلغتنامه دهخدامعاتبت کردن . [ م ُ ت َ /ت ِ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عتاب کردن . سرزنش کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معاتبت شود.
معاتبت فرمودنلغتنامه دهخدامعاتبت فرمودن . [ م ُ ت َ / ت ِ ب َ ف َ دَ ] (مص مرکب ) معاتبت کردن : ملک دانشمند را مؤاخذت و معاتبت فرمود. (گلستان ). رجوع به معاتبت کردن شود.
معاتبهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تشر، تندی، توپ، سرزنش، عتاب، ملامت، سرکوفت، نکوهش ۲. سرزنش کردن، عتاب کردن، خشم گرفتن
معاتبلغتنامه دهخدامعاتب . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) ملامت کرده شده و سرزنش شده . (ناظم الاطباء). عتاب کرده شده . (غیاث ) : بزرگوارا من خود معاتبم ز خردچه باشد ارتو نباشی بر این خطا عاتب
معاتبلغتنامه دهخدامعاتب . [ م ُ ت ِ ] (ع ص ) ملامت کننده و سرزنش کننده . (ناظم الاطباء). عتاب کننده . (غیاث ) : با روح دو بسدش معاشربا عقل دو نرگسش معاتب . انوری (دیوان چ مدرس رض