مستنطقلغتنامه دهخدامستنطق . [ م ُ ت َ طَ ] (ع ص ) آنکه از او پرسند. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به استنطاق شود.
مستنطقلغتنامه دهخدامستنطق . [ م ُ ت َ طِ ] (ع ص ) بازپرس . استنطاق کننده . || گویا گرداننده . (آنندراج ). خداوند تبارک و تعالی که گویا می گرداند. (ناظم الاطباء). || آنکه سخن گفتن
مستنشقلغتنامه دهخدامستنشق .[ م ُ ت َ ش ِ ] (ع ص ) استنشاق کننده . آب و جز آن در بینی کننده . (از منتهی الارب ). || استشمام کننده ٔ هوا. (از اقرب الموارد). رجوع به استنشاق شود.
مستنفقلغتنامه دهخدامستنفق . [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) سپری گرداننده ٔ مال . (از منتهی الارب ). فانی کننده و تمام کننده مال را. (از اقرب الموارد). رجوع به استنفاق شود.
مستنقالغتنامه دهخدامستنقا. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستنقی . پاکیزه . پاک : ز آنکه حلوا گرمی و صفرا کندسیلیش از خبث مستنقاکند. مولوی (مثنوی ).رجوع به مستنقی شود.
مستنقذلغتنامه دهخدامستنقذ. [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) خلاص کننده و نجات دهنده کسی را. (از اقرب الموارد). رهاننده .آزادکننده . منجی . رهاکننده . رجوع به استنقاذ شود.
مستنقصلغتنامه دهخدامستنقص .[ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) خریداری که کم کردن بهای چیزی را می خواهد. (ناظم الاطباء). || نسبت دهنده به نقصان . (از اقرب الموارد). رجوع به استنقاص شود.