مقمعةلغتنامه دهخدامقمعة. [ م ِ م َ ع َ ] (ع اِ) دبوس . (ترجمان القرآن ). عمود آهنی و آکس که بدان پیل رانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). عمودی آهنین و سرکج که بدان بر سر فیل زده و
مقمعدلغتنامه دهخدامقمعد. [ م ُ م َ ع ِدد ] (ع ص ) آن که با وی به جهد و کوشش تمام حرف زنی و او با تو نرمی نکند و منقاد و فرمانبر نشود. (منتهی الارب ). آن کسی که هر چه با وی سخن گو
مقمعهلغتنامه دهخدامقمعه . [ م ِ م َ ع َ ] (از ع ، اِ) مقمعة. عمود آهنین : اول نفس خود را به مقمعه توبت نصوح از تورط و انهماک در مناهی و ملاهی قلع و قمع کند. (مصباح الهدایه چ همای
مقموعلغتنامه دهخدامقموع . [ م َ] (ع ص ) مقهور و مغلوب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). || شتران که خیار و برگزیده ٔ آن برگرفته باشند. (منتهی الارب ). شترانی که خ