محسرلغتنامه دهخدامحسر. [ م ُ س ِ ] (ع ص ) کسی که مانده و خسته میکند و خیره مینماید چشم خود را از دیدن دور. (ناظم الاطباء). حرالبصر؛ آنکه مانده شود و فروماند بینائی او از دیدن دو
محسرلغتنامه دهخدامحسر. [ م َ س َ / م َ س ِ ] (ع اِ) باطن و درون مرد. ضد منظر: یقال فلان کریم المحسر. (منتهی الارب ). مَخبَر. (ناظم الاطباء). || سینه . (منتهی الارب ). || روی . |
محسرلغتنامه دهخدامحسر. [ م ُ ح َس ْ س َ ] (ع ص ) مرد آزرده و حقیر. (منتهی الارب ). آزرده و حقیر و ذلیل . (ناظم الاطباء).
محسرلغتنامه دهخدامحسر. [ م ُ ح َس ْ س ِ ] (اِخ ) بطن محسر؛ نزدیک مزدلفه است . (منتهی الارب ). نام وادیی است بین منی ومزدلفه که نه از این است و نه از آن بنا برقول مشهور، و گویند
وادی محسرلغتنامه دهخداوادی محسر. [ ی ِ م ُ ح َس ْ س َ ] (اِخ ) نام موضعی است نزدیکی مکه . (از امتاع الاسماع ص 500 و 526).
محسورلغتنامه دهخدامحسور. [ م َ ] (ع ص ) خیره چشم . || مانده . || دریغخورنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پشیمان : و لاتبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً. (قرآن 29/17).