محمملغتنامه دهخدامحمم . [ م ُ ح َم ْ م ِ ] (ع ص ) آنکه متعه دهد زن را. || کسی که روی را با زغال سیاه کند. || سری که پس از ستردن موی برآن موی برآید. || جوجه ای که پر برآورد.
محممفرهنگ انتشارات معین(مُ حَ مِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - آن که متعه دهد زن مطلقه را. 2 - کسی که روی را با زغال سیاه کند. 3 - سری که پس از ستردن بر آن موی برآید. 4 - جوجه ای که پر برآورد
محموملغتنامه دهخدامحموم . [ م َ ] (ع ص ) تب گرفته . (مهذب الاسماء). تب دار. (یادداشت مرحوم دهخدا): خطی چون دستگاه کفشگران پریشان عبارتی چون هذیان محموم نامفهوم . (از نفثة المصدور