مدشلغتنامه دهخدامدش . [ م َ دَ ] (ع مص ) سست شدن بینائی . (منتهی الارب ). به مَدَش دچار شدن چشم . (از متن اللغة). || تاریک شدن چشم از گرسنگی یا از گرمی . (منتهی الارب ) (از اقر
مدشلغتنامه دهخدامدش . [ م َ دِ ] (ع ص ) رجل مدش ؛ مرد گول و نادان در کار. (ناظم الاطباء). اخرق . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
مدشلغتنامه دهخدامدش . [م َ ] (ع مص ) کم خوردن . (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || کم دادن . (منتهی الارب ). کم بخشیدن . اندکی عطا کردن . مدوش . (متن اللغة).
مدشةلغتنامه دهخدامدشة. [ م َ ش َ ] (ع اِمص ) سبکی . (منتهی الارب ). خفت و قلت گوشت . (از متن اللغة): فی لحمه مدشة؛ ای خفة، و فی المحکم ؛ ای قلة. (از اقرب الموارد). || مرض . (متن
مدشاءلغتنامه دهخدامدشاء. [ م َ ] (ع ص ) آن زن که گوشت ندارد بر دستها. (مهذب الاسماء). تأنیث امدش . رجوع به امدش و نیز رجوع به مدش شود.
آمدشدلغتنامه دهخداآمدشد. [ م َ ش ُ ] (اِمص مرکب ) آمد و شد. رفت و آمد. مراوَده : ندانی که ویران شود کاروانگه چو برخیزد آمدشد کاروانی ؟ منوچهری . || تکرار : کشیده دار به دست ادب ع
آمدشدنلغتنامه دهخداآمدشدن . [ م َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مراوده . آمدن و رفتن : همه روزش آمدشدن پیش اوست که هستند با یکدگر سخت دوست . فردوسی .به آمدشدن راه کوته کنیدروان را سوی روشنی
مدوشلغتنامه دهخدامدوش . [ م َ ] (ع مص ) کم دادن . (از منتهی الارب ). کم عطا کردن . مدش . (از متن اللغة).