منقیلغتنامه دهخدامنقی . [ م ُ ] (ع ص ) فربه و آنکه استخوانهای وی دارای مغز باشد. || آنکه برمی گزیند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به انقاء شود.
منقیلغتنامه دهخدامنقی . [ م ُ ن َق ْ قا ] (ع ص ) پاک کرده شده و صاف کرده شده چنانکه مویز منقی وآمله ٔ منقی ، نوعی از میوه ٔ معروف است که در دوا به کار آید و منقی صفت آن است یعنی
منقیلغتنامه دهخدامنقی . [ م ُ ن َق ْ قی ] (ع ص ) پاک و صاف کننده از آلایش . (غیاث ). آنکه پاک می کند. (ناظم الاطباء): طلای ابهل با انگبین منقی قروح خبیثه است . (منتهی الارب )(یا
منقیفرهنگ انتشارات معین(مُ نَ قّا) [ ع . ] (اِمف .) 1 - پاک کرده شده . 2 - آن چه که مغز آن را بیرون آورده باشند.
منقیةلغتنامه دهخدامنقیة. [ م ُ ی َ ] (ع ص ) اشتر که استخوان او مغز دارد. (مهذب الأسماء). شتر یا جز آن که فربه و استخوان او دارای مغز باشد. ج ، منقیات . (از اقرب الموارد).
زبیب منقیلغتنامه دهخدازبیب منقی . [ زَ بی ب ِ م ُ ن َق ْ قا ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) زبیب دانه بیرون کرده را منقی نامند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). منقی مویزدانه بیرون داده . (مقدمة ا
بادام منقیلغتنامه دهخدابادام منقی . [ م ِ م ُ ن َق ْ قا ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) بادام کاغذی . رجوع به بادام کاغذی و بادام شود.