متسلیلغتنامه دهخدامتسلی . [ م ُ ت َ س َل ْ لی ] (ع ص ) خورسند و بی غم . (آنندراج ). دل نواخته شده و تسلی داده شده . (ناظم الاطباء) : بجهت آن که هر که را نصرت در جانب او وجود گیرد
مستلیحلغتنامه دهخدامستلیح . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استلاحة. بینا و آگاه نسبت به امری . (از اقرب الموارد). رجوع به استلاحة شود.
مستلیطلغتنامه دهخدامستلیط. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی ازاستلاطة. پسر خواننده غیری را. (از منتهی الارب ). آنکه کسی را به فرزندی ادعا کند در حالی که فرزند او نباشد. (از اقرب الموا
مستلیملغتنامه دهخدامستلیم . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استلامة. شخصی که ملامت کنند او را. (از منتهی الارب ). شایسته ٔ ملامت . (از اقرب الموارد). رجوع به استلامة شود.