مهانلغتنامه دهخدامهان . [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پایین شهرستان نهاوند. دارای 230 تن سکنه . محصول آن غلات ، توتون ، حبوب و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
مهانلغتنامه دهخدامهان . [ م ِ ] (اِ) ج ِ مِه ْ. بزرگان : بر او آفرین کرد شاه جهان که بادت بزرگی و فر مهان . فردوسی .سر نامه گفت آفرین مهان بر آن باد کو پاک دارد نهان . فردوسی .چ
مهانلغتنامه دهخدامهان . [ م ُ ] (ع ص ) (از «هَ ون ») خوارکرده شده . ذلیل کرده شده . (ناظم الاطباء). اهانت کرده شده . (غیاث اللغات ). خوار. ذلیل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مستخ
مهانةلغتنامه دهخدامهانة. [م َ ن َ ] (ع مص ) مهانت . خوار گردیدن . (از منتهی الارب ). خوار و حقیر شدن . (از اقرب الموارد) (از تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). || ضعیف و مسکین ش
مهانتلغتنامه دهخدامهانت . [ م َ ن َ ] (ع اِمص ) مهانة. خواری و دونی و ذلت و فرومایگی . (ناظم الاطباء). رسوایی و خواری و سبک داشت . هوان . (منتهی الارب ).- مهانت نفس ؛ پستی آن .
مهاندختلغتنامه دهخدامهاندخت . [ م َ دُ ] (اِخ ) طبق روایت مجمل التواریخ و القصص دختر یزداد پسر کسری انوشروان بوده ، پسر او به نام پیروز پیش از یزدگرد سوم پادشاهی بوده است . (مجمل ا