مهزاءةلغتنامه دهخدامهزاءة. [ م َ زَ ءَ ] (ع مص ) فسوس کردن به کسی . (از منتهی الارب ). مسخره کردن . || مردن . (از اقرب الموارد).
مهزادلغتنامه دهخدامهزاد. [ م ِ ] (ن مف مرکب ) مهزاده . شاهزاده . زاده ٔ مه . مهترزاده . بزرگ زاده : گل را نتوان بباد دادن مهزاد به دیوزاد دادن . نظامی .و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
مهزاقلغتنامه دهخدامهزاق . [ م ِ ] (ع ص ) زن بسیارخنده . (منتهی الارب ). زن کثیرالضحک . (از اقرب الموارد). || زن که به یک جا قرار نگیرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مرد ب
مهزاملغتنامه دهخدامهزام . [ م ِ ] (ع اِ) چوبی که بر سرش آتش افروخته طفلان بدان بازی کنند.(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || سر در گلیم (که نوعی بازی است ). (السامی ). || چوب آت