ماشلغتنامه دهخداماش . (اِخ ) یکی از بنی آرام است که ماشک نیز خوانده شده است و گمان چنان است که وی در کوه ماسیوس که همان قراجابغلر و در نزدیکی شمال الجزیره واقع است سکونت می داش
ماشلغتنامه دهخداماش . (معرب ، اِ) دانه ای است معروف ... (منتهی الارب ). غله ای است که در هند اسبان را می خورانند و آدمیان نیز خورند و برگ او را آفتاب پرست گویند. (آنندراج ). یک
ماشلغتنامه دهخداماش . (اِ) غله ٔ سبزرنگ و مدور طولانی و کوچک .(ناظم الاطباء). دانه ای است خرد و مدور که آن را در باها و پلاو پخته خورند. معرب آن مَج ّ است . اَقطِن . (یادداشت ب
ماشگویش خلخالاَسکِستانی: kərčəna دِروی: kərčəna/ gəlur شالی: kəršəna/ kulel کَجَلی: mâš کَرنَقی: kərəšna کَرینی: kərəšna کُلوری: mâš گیلَوانی: kərəšna لِردی: kərčəna
ماشگویش کرمانشاهکلهری: mâš گورانی: mâš سنجابی: mâš کولیایی: mâš زنگنهای: mâš جلالوندی: mâš زولهای: mâš کاکاوندی: mâš هوزمانوندی: mâš
ماشَکگویش بختیاریقرهماش، سیاهدانه (خیسانده لپه آن را با کاه و یونجه براى افزایش شیر به گاو ماده دهند).
جماشلغتنامه دهخداجماش . [ ج َ ] (اِمص ) شوخی . || فریبندگی . || مستی . || درشتی . || (اِ) عربده . || (ص ) شوخ . || مست . || آرایش کننده و فریبنده . بعضی گویند به این معنی عربی ا