ملخلغتنامه دهخداملخ . [ م َ ل َ ] (اِ) ترجمه ٔ جراد . (آنندراج ). معروف است ، به عربی جراد گویند. (انجمن آرا). جانورکی بال دار که گاه خسارت و زیان بسیار وارد می آورد و کشت و زر
ملخلغتنامه دهخداملخ . [ م َ ] (ع مص )رفتار سخت و سخت رفتن . گویند: ملخ القوم ملخة صالحة؛ اذا ابعدوا فی الارض . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ملخ القوم ؛ یعنی دور رفتند آن ق
ملخجلغتنامه دهخداملخج . [ م َ ل َ ] (اِ) خبازی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : جانوری هست که با وی همی جنبد، چون حربا که با آفتاب همی گردد هر چگونه که گردد، و نیز برگ کشت و گیا
ملخچلغتنامه دهخداملخچ . [ م َ ل َ ] (اِ)گیاهی باشد که چون چهارپایان خورند مست گردند. (برهان ). گیاهی است که چون حیوانات بخورند مست شوند. (آنندراج ) (انجمن آرا). گیاهی است که چون
ملخکلغتنامه دهخداملخک . [ م َ ل َ خ َ ] (اِ مصغر) مصغر ملخ . ملخ کوچک . || ملخ هواپیماها و کشتی ها. پروانه در هواپیما و کشتی . و رجوع به ملخ (معنی آخر) شود.