مبدرقلغتنامه دهخدامبدرق . [ م ُ ب َ رِ ] (ع ص ) رهبر. (غیاث ) (آنندراج ). || بدرقه کننده و آنچه خاصیت آن صافی کردن اجزاء و مخلوط کننده و رساننده ٔ آن به اعضاء است چنانکه شراب با
کمردرقلغتنامه دهخداکمردرق . [ ک َ م َ دَ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان خورش رستم است که در بخش شاهرود شهرستان هروآباد واقع است و 217 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مادرقحبهلغتنامه دهخدامادرقحبه . [ دَ ق َ ب َ / ب ِ ] (ص مرکب ) دشنامی است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مبدرلغتنامه دهخدامبدر. [ م ُ دِ ] (ع ص ) نعت است از «ابدار». (منتهی الارب ). آنکه در شب بدر راه رود. (ناظم الاطباء). و رجوع به ابدار شود.
مبذرقلغتنامه دهخدامبذرق . [ م ُ ب َ رِ ] (ع ص ) بذرقه . راهبر و راهنما و نگاهبان . (منتهی الارب ). بدرقه و نگاهبان . (ناظم الاطباء). بدرقه . بذرقه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (