نصاللغتنامه دهخدانصال . [ ن ِ ] (ع اِ) پیکان ها. (غیاث اللغات ). ج ِنصل . رجوع به نَصْل شود : و شیاطین ملاحده به نصال شهب آسای متجنده بسیار سوخته گشتند. (جهانگشای جوینی ). || فا
احونصاللغتنامه دهخدااحونصال . [ اِ وِ ] (ع مص ) خم کردن گردن و برآوردن چینه دان . (منتهی الارب ).صاحب تاج العروس گوید: احونصل الطائر؛ اذا ثنی عنقه و أخرج حوصلته . هکذا هو نص ّ الع