knottedدیکشنری انگلیسی به فارسیگره خورده، منگوله دار، گره دار، دشوار، جمع شده، ازدحام کرده، کلاله دار، بر امده
خفت کوتاهکن گرهدارknotted sheepshankواژههای مصوب فرهنگستاننوعی خفت کوتاهکن که برای جلوگیری از باز شدن آن در دو سر طناب گره میزنند
زمینمنسوج کشبافknitted geotextile, GTX-Kواژههای مصوب فرهنگستانزمینساز منسوج حاصل از بافت حلقهای یک یا چند نخ یا رشته یا مواد دیگر