ناخملغتنامه دهخداناخم . [ خ ِ ] (ع ص ) رجل ناخم ؛ مرد دانای در تغنی و سرود و در قمار و بازی . (ناظم الاطباء) (از المنجد). و نیز رجوع به نخم شود.
ناخمیدهلغتنامه دهخداناخمیده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نخمیده . خم نگشته . صاف و مستقیم . مقابل خمیده . رجوع به خمیده شود.
خلیواژهنامه آزادخَلیْ (khali) در گویش گنابادی یعنی خالی ، تهی ، پوچ || خُلیْ (kholi) در گویش گنابادی یعنی دیوانگی ، جنون ، بی مغزی