تطلیلغتنامه دهخداتطلی . [ت َ طَل ْ لی ] (ع مص ) لازم کردن بازی و شادمانی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اندوده شدن . (تاج المصادر بیهقی ).قطر
تطلیةلغتنامه دهخداتطلیة. [ ت َ ل ِ ی َ ] (ع مص ) قطران مالیدن شتر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). طلا کردن و روغن مالیدن . (ناظم الاطباء). || بیما
تطلیقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. رها کردن.۲. خانوادۀ خود را رها کردن.۳. زن خود را طلاق دادن و رها کردن.
تطلیبلغتنامه دهخداتطلیب . [ ت َ ] (ع مص ) به مهلت خواستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تطلیثلغتنامه دهخداتطلیث . [ ت َ ] (ع مص ) افزودن بر چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).