تفرسفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نظر انداختن و خیره شدن به چیزی برای فهم آن.۲. مطلبی یا امری را بهزیرکی از روی نشانه و علامت فهمیدن؛ بهفراست دریافتن.
تفرسلغتنامه دهخداتفرس . [ ت َ ف َرْ رُ ] (ع مص ) فراست بردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). دانستن بعلامت و نشان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دریافتن چیزی را در
تفرس کردنلغتنامه دهخداتفرس کردن . [ت َ ف َرْ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بفراست دریافتن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به فراست و تفرس شود.
تفرسخلغتنامه دهخداتفرسخ . [ ت َ ف َ س ُ ] (ع مص ) فرونشستن سردی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شکستن سورت سرما. (از اقرب الموارد). || فرونشستن تب . (منتهی الارب ) (از ناظم الاط