تسخرلغتنامه دهخداتسخر. [ ت َ خ َ ] (اِ) مسخرگی و تمسخر باشد. گویند عربی است . (برهان ). مأخوذ از تازی ، استهزاء و بذله ومسخرگی و سخریه . (ناظم الاطباء). بمعنی تَسَخﱡر فارسیان ا
تسخرلغتنامه دهخداتسخر. [ ت َ س َخ ْ خ ُ ] (ع مص ) به سخره گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). فرمان بردار کردن دیگری را ورام کردن و بی مزد کاری گرفتن . (منتهی الارب ) (آنندرا
تسخر زدنلغتنامه دهخداتسخر زدن . [ ت َ خ َ زَ دَ ] (مص مرکب )ریشخند زدن . استهزاء کردن . تمسخر کردن : پر ز سر تا پای ، زشتی وگناه تسخر و خنبک زدن بر اهل راه . مولوی .گفتم زکجایی تو ت
تسخر کردنلغتنامه دهخداتسخر کردن . [ ت َ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مسخره کردن . استهزاء کردن . (ناظم الاطباء). ریشخند کردن : بر همه ی ْ تسخر کنان اهل خیربر همه ی ْ کافر دلان اهل دیر. م