تمیمفرهنگ نامها(تلفظ: tamim) (عربی) تمام و کامل ؛ استوار ، سخت ؛ (در اعلام) نام چند تن از صحابه و اشخاص در جهان اسلام .
تمیملغتنامه دهخداتمیم . [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تمیمه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به تمیمة شود.
تمیملغتنامه دهخداتمیم . [ ت َ ] (اِخ ) ابن ابی بن مقبل از بنی عجلان . شاعرعهد جاهلی بود. او اسلام را درک کرد و اسلام آورد. دیوان او را ابوسعید سکری و ابوعمر شیبانی و نیز اصمعی و
تمیملغتنامه دهخداتمیم . [ ت َ ] (اِخ ) ابن الحمام الانصاری ، در غزوه ٔ بدر شهید گردید. و درباره ٔ وی و دیگر شهیدان بدر آیه ٔ شریفه ٔ: «ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل اﷲ اموات » نازل
تمیم الداریلغتنامه دهخداتمیم الداری . [ ت َ م ُدْ دا ] (اِخ ) ابن اوس بن خارجة الداری . مکنی به ابورقیة. صحابی است و در سال نهم از هجرت اسلام آورد. بخاری و مسلم هیجده حدیث از وی روایت
تمیمةلغتنامه دهخداتمیمة. [ ت َ م َ ] (ع اِ) تعویذ ومهره ٔ پیسه که در رشته کرده در گردن اندازند برای دفع چشم بد. ج ، تمیم ، تمائم . و فی الحدیث : من علق تمیمة فلا اتم اﷲ له و اما
تمیمهفرهنگ انتشارات معین(تَ مِ) [ ع . تمیمة ] (اِ.) طلسمی که برای دفع چشم زخم به گردن اطفال آویزند. ج . تمایم .
تمیمهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمُهره یا طلسمی که برای دفع بلا و چشمزخم به گردن اطفال آویزان کنند؛ تعویذ؛ حرز.
تمیمیلغتنامه دهخداتمیمی . [ ت َ ] (اِخ ) محمد افندی از اولاد شیخ تمیمی مفتی مصر. او راست : الدر النظیم فی ام حکیم . رجوع به معجم المطبوعات ج 1 ص 642 شود.