تنلغتنامه دهخداتن . [ ت َ ] (پسوند) یکی از علامات مصدر فارسی است که به ریشه ٔ دستوری پیوندد... (از فرهنگ فارسی معین ).
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت َ ] (نف ) ریشه ٔ اسم فاعل در بعض کلمات مرکب به معنی تننده آید: تارتن . کارتن . (فرهنگ فارسی معین ) : من ندیدم گنده پیری این چنین مرگ ریس و شرباف و مکرت
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت ِ ] (اِخ ) هیپولیت ... فیلسوف و مورخ و منقد فرانسوی (1828-1893م .) است . وی کوشیده است که آثار هنری و ادبی را مانند وقایع تاریخی با سه عامل نژاد و مکان
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت ِن ن ] (اِخ ) پادشاه صیدا که در نبرد با اردشیر سوم تسلیم شد و بدستور اردشیر پس از تسلیم مردم صیدا به قتل رسید. ورجوع به تاریخ ایران باستان ج 2 ص 1167 و
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت ِن ن ] (ع اِ) همتا و حریف و همزاد. ج ، اتنان . یقال : فلان تن فلان ، و هماتنان . (منتهی الارب )(از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). همزاد
تنکفرهنگ مترادف و متضاد۱. کمپشت، کمحجم ≠ انبوه، پرحجم، پرپشت ۲. اندک، کم ≠ زیاد ۳. پراکنده ۴. رقیق ≠ غلیظ ۵. نازک، لطیف ≠ کلفت، خشن ۶. ناانبوه ≠ انبوه
تنگفرهنگ مترادف و متضاد۱. باریک، کمپهنا، کمعرض ≠ پهن، عریض ۲. کوچک ≠ بزرگ، فراخ ۳. ریز، کوچک ≠ گشاد ۴. فروزین، دوال، فتراک ۵. لنگه، عدل ۶. جوال ۷. تنگه، دروا، دره ۸. محدود، ≠ گشاد، فر
تنگدیکشنری فارسی به انگلیسیbeaker, close , canyon, carafe, caster, cincture, decanter, girth, jug, tight, strait, tense