تاشواژهنامه آزادتاش معنای تیک یا همان علامت را نیز میدهد مثل تیک زدن جواب درست یا تاش زدن در حقیقت شکل تیک هم دقیقا مثل منقار است
تاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهتا او را: ◻︎ بوالعجبی ساز در این دشمنی / تاش زمانی به زمین افکنی (نظامی۱: ۷۰).
تاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهلکههای سیاه که بر چهره و پوست بدن انسان پیدا میشود؛ کلف؛ ککمک؛ ماهگرفتگی.
تاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. یار؛ دوست.۲. صاحب.۳. (پسوند) بهجای پیشوند «هم» به کار میرفت: خیلتاش، شهرتاش، ◻︎ من و تو هردو خواجهتاشانیم / بندۀ بارگاه سلطانیم (سعدی: ۱۰۵).
چوتاشلغتنامه دهخداچوتاش . (اِخ ) دهی است از دهستان چهاربلوک بخش سیمینه رود شهرستان همدان . دارای 388 تن سکنه . آب آن از رودخانه . محصولش غلات و حبوبات و لبنیات و انواع میوه ها اس
تاشکلغتنامه دهخداتاشک . (اِخ ) دهی است از بخش راور شهرستان کرمان واقع در 23هزارگزی جنوب باختری راور و 19هزارگزی جنوب راه فرعی راور به کوهبنان . کوهستانی ، سردسیر، دارای 150 سکنه
تاشکلغتنامه دهخداتاشک . [ ش َ ] (ص ،اِ) چابک . (آنندراج ) (انجمن آرا). مرد چابک و چالاک . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). مردم چابک و چالاک . (برهان ) (ناظم الاطباء). مردی چاب