jamدیکشنری انگلیسی به فارسیمربا، فشردگی، وضع بغرنج، شلوغ کردن، بستن، چپاندن، فرو کردن، گنجاندن، متراکم کردن، مسدود کردن، پارازیت دادن، منقبض کردن
اختلالتابjam resistantواژههای مصوب فرهنگستانویژگی افزاره یا سامانهای که در برابر اختلال اثرپذیر نیست یا اثرپذیری آن ناچیز است
چگالی راهبندانjam densityواژههای مصوب فرهنگستاننسبت تعداد وسایل نقلیه به واحد طول در هنگام راهبندان