inventingدیکشنری انگلیسی به فارسیاختراع، ساختن، اختراع کردن، ابداع کردن، از پیش خود ساختن، جعل کردن، چاپ زدن، تاسیس کردن، از خود در آوردن
investingدیکشنری انگلیسی به فارسیسرمایه گذاری، سرمایه گذاری کردن، گذاردن، نهادن، خریدن، خرید کردن، اعطاء کردن، سرمایه گذاردن
خودریختی ردهوارونسازclass-inverting automorphismواژههای مصوب فرهنگستاننگاشتی از یک گروه به خودش که هر ردة مزدوجی را به وارون آن مینگارد