intermediateدیکشنری انگلیسی به فارسیحد واسط، میانجی، مداخله کننده، متوسط، واسطه، در میان اینده، در میان واقع شونده
برش میانیintermediate cutting/ intermediate cut, intermediate fellingواژههای مصوب فرهنگستانهر نوع برداشت دارتوده از زمان تشکیل توده تا زمان برش رسیده
بمبافکن بینابُردintermediate-range bomber aircraftواژههای مصوب فرهنگستانهواپیمای بمبافکنی که مجموع وزن ناخالص و محمولۀ بمب آن برای شعاع عملیاتی 1850 تا 3700 کیلومتر طراحی شده است
بوزون بُرداری میانجیintermediate vector bosonواژههای مصوب فرهنگستانهریک از ذرههای W و Z با اسپین 1 که حامل نیروی ضعیفاند
پایۀ میانیintermediate abutment, pier 1واژههای مصوب فرهنگستاندندان طبیعی یا کاشتینۀ دندانی (dental implant) که در مجاورت آن دندان طبیعی دیگری نباشد و به همراه پایههای انتهایی بَرسازۀ دندانی را نگه دارد
پیشبینی میانمدتintermediate-term prediction, midterm predictionواژههای مصوب فرهنگستانپیشبینی زمینلرزه بر پایة شناسایی پدیدههای پیشنشانگر گوناگونی که بیانگر گام پیشرفتة انباشت تنش در چرخة بارگذاری است