illustrateدیکشنری انگلیسی به فارسینشان دادن، توضیح دادن، شرح دادن، با مثال روشن ساختن، مصور کردن، اراستن، مزین شدن
تصویرنامۀ قطعاتillustrated parts catalogue, IPC, illustrated parts breakdown, IPB, illustrated parts lists, IPLواژههای مصوب فرهنگستانفهرست قطعاتی که سازندگان هواگرد یا موتور یا قطعه تهیه میکنند
illustratesدیکشنری انگلیسی به فارسینشان می دهد، نشان دادن، توضیح دادن، شرح دادن، با مثال روشن ساختن، مصور کردن، اراستن، مزین شدن
بیان کردندیکشنری فارسی به انگلیسیbid, conceive, convey, depict, explain, explicate, express, illustrate, indicate, limn, paint, phrase, put, qualify, represent, say, speak, state, talk, tell, v
توضیح دادندیکشنری فارسی به انگلیسیaccount, comment, explain, explicate, illuminate, illustrate, interpret