هارملغتنامه دهخداهارم . [ رِ ] (ع ص ) شتری که گیاه هرم خورد و در اثر خوردن آن موی ریزه های دراز گلوگاهش سفید گردد. (از اقرب الموارد). بعیر هارم ، شتر هرم خوار که به خوردنش پشم ز
هارملغتنامه دهخداهارم . [ رُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔبخش مرکزی شهرستان فسا، واقع در شش هزارگزی جنوب خاور فسا و کنار شوسه ٔ داراب به فسا. ناحیه ای است جلگه ، معتدل مالار
چهارملغتنامه دهخداچهارم . [ چ َ / چ ِ رُ ] (عدد ترتیبی ، ص نسبی ) عدد ترتیبی ، که در مرتبه ٔ چهار قرار گیرد: اِرباع ؛ چهارم به آب آمدن اشتر. (از تاج المصادربیهقی ). رابِع. رابِعَ
چهارموجلغتنامه دهخداچهارموج . [ چ َ / چ ِ م َ / مُو ] (اِ مرکب ) طوفان . گرداب . رجوع به چارموج شود.- چهارموج بلا ؛ بلا که از چهار جهت روی آورد. داهیه که از هر جانب روی کند. مجازاً