هالفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر چوگان، میلههایی نظیر دروازۀ فوتبال که با سنگ و گچ در کنارۀ میدان چوگانبازی درست میکردند.
هاللغتنامه دهخداهال . (اِ) قرار. آرام . آرامش . سکون . (لغت فرس ) (برهان ) (ناظم الاطباء) (لسان العجم ) : گمان مبر که مرا بی تو جای هال بودجز از تو دوست گرم خون من حلال بود. دق
هاللغتنامه دهخداهال . (اِخ ) نام یکی از پادشاهان افسانه ای هندوستان : چنین گویند که هال از فرزندان سنجواره بود، پسر جیدرت (جیدرتهه مهابهارتا) دخترزاده ٔ دهرات (دهتراشتر) ملک و
هاللغتنامه دهخداهال . (ص ) (الَ ...) الرمل المنهال .یقال : رمل ُ هال ُ. (اقرب الموارد). ریگ انباشته شده .
هالودیکشنری فارسی به انگلیسیbumpkin, clod, clodhopper, gull, gullible, simpleton, soft touch, stupid, unsophisticated, yokel
جهاللغتنامه دهخداجهال . [ ج ُهَْ ها ] (ع ص ، اِ) ج ِ جاهل . (منتهی الارب ). جاهلان . نادانان . (اقرب الموارد) : بر سر جهال به امر خدای محتسب او بکند احتساب . ناصرخسرو.جهال در تن