هبللغتنامه دهخداهبل . [ هََ ب َ ] (اِخ ) حسن بن علی بن جابرالهبل الیمنی . رجوع به حسن بن علی بن جابر و حسن هبل شود.
هبللغتنامه دهخداهبل . [ هََ ب َ ] (ع مص ) گم کردن مادر فرزند را و بی فرزند شدن : هبلته امه هبلا؛ گم کرد او را مادر وی و بی فرزند شد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (معجم متن الل
هبللغتنامه دهخداهبل . [ هََ ب َ] (ع اِ) شأن . (اقرب الموارد): اهتبل هبلک ؛ علیک بشأنک ؛ یعنی لازم بگیر درستی حال خود را. (منتهی الارب )(اقرب الموارد) (معجم متن اللغة)؛ به صیغ
هبللغتنامه دهخداهبل . [ هََ ب ِ ] (ع ص ) گرگ حیله گر. محتال . (اقرب الموارد): ذئب هبل ؛ گرگ فریبنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
هبللغتنامه دهخداهبل . [ هَِ ب َل ل ] (ع ص ) مرد بزرگ جثه . || مرد درازبالا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). ابن اعرابی گوید:انا ابو
جهبللغتنامه دهخداجهبل .[ ج َ ب َ ] (ع اِ) بز کوهی کلان سر یا بز کوهی کلان سال یا بز کوهی بزرگ . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
کهبللغتنامه دهخداکهبل . [ ک َ ب َ ] (ع ص ) پست قامت . (منتهی الارب ). کوتاه قامت . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) درختی است بزرگ . (منتهی الارب ). نام درختی بزرگ همچو
کهبللغتنامه دهخداکهبل . [ ک ُ ب َ / ک َ ب ُ ] (ص ) به معنی بی عقل و احمق و ابله باشد. (برهان ). کهبله . احمق و ابله را گویند. (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). رجوع به کهبله شود.