هیرلغتنامه دهخداهیر. (اِ) آتش رامیگویند و به عربی نار خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). || طاعت و عبادت . (آنندراج ) (برهان ). || به زبان علمی اهل هند طلا را گویند. (بره
هیرلغتنامه دهخداهیر. (اِخ ) دهی از دهستان هیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل . دارای 1842 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
هیرلغتنامه دهخداهیر. (اِخ ) نام یکی از دهستانهای حومه ٔ شهرستان اردبیل .این دهستان از 48 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن بالغ بر 16761 تن میباشد. مرکز این دهستان ده هیر
هیرلغتنامه دهخداهیر. (اِصوت ) آوازی که بدان راندن ستور خواهند : در بار هجوشان کشم از گوش تا به دم خواهم به چوب رانم و خواهم به هیر و هر.سوزنی (از یادداشت مؤلف ).
هیرلغتنامه دهخداهیر. [ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان رودبر بخش معلم کلایه ٔشهرستان قزوین . کوهستانی و سردسیر، دارای 1058 تن سکنه است . آب آن از نینه رود و محصول آن غلات ، ارزن ، گردو
جهیرلغتنامه دهخداجهیر. [ ج َ ] (ع ص ، اِ) مرد دیداری . (مهذب الاسماء). صاحب جمال . صاحب حسن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مرد صاحب منظر. (اقرب الموارد). || سزاوار احسان . مؤ
کهیرلغتنامه دهخداکهیر. [ ک َ ] (اِ) آماس و ورمی در پوست بدن شبیه به آماسی که از برخورد گزنه پدید می آید، و ایر نیز گویند. (ناظم الاطباء). بیماری کوتاه مدت که با سرخی پوست و خارش
کهیرلغتنامه دهخداکهیر. [ ک َ ] (اِ) سیب صحرایی را گویند، و آن را در خراسان علف شیران و به عربی زعرور خوانند. (برهان ). سیب صحرایی است که نقل خواجه و میوه ٔ خرس وکیل و کیلک نیز خ
کهیرکلغتنامه دهخداکهیرک . [ ک َ رَ ] (اِ) به معنی بادنگان دیده شده . (آنندراج ) (انجمن آرا). اسم فارسی و عربی بادنجان است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).