هزملغتنامه دهخداهزم . [ هََ ] (ع مص ) مهربانی کردن بر کسی . (منتهی الارب ). || انگشت خلانیدن در چیزی چنانکه مخاکچه پیدا آید. || زدن ِ کسی کسی را چنانکه مابین سرینش درآید و برآی
هزملغتنامه دهخداهزم . [ هََ زِ ] (ع ص ) اسب منقاد و رام . (منتهی الارب ). فرس مطیع. || فرس هزم الصوت ؛ که صدایش به صدای رعد ماند. (اقرب الموارد).
هزمجةلغتنامه دهخداهزمجة. [ هََ م َ ج َ ] (ع اِ) سخن متتابع و پیاپی . || آمیزش آوازهای زائد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هزمةلغتنامه دهخداهزمة. [ هََ زِ م َ ] (ع ص ) سخت جوشان : قِدْر هزمة؛ دیگ سخت جوشان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هزمةلغتنامه دهخداهزمة. [ هََ م َ ](ع اِ) یکی از هزم ، هر جای نشیب و مغاک . ج ، هزم ، هزوم . || مغاکچه ٔ ترید و سیب و جز آن که از غمز انگشت پیدا آید. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد
هزمانلغتنامه دهخداهزمان . [ هََ ] (اِخ ) جایی است که چاههای جریر در آنجا بود و اهل آن شکایت به حضرت نبوی بردند، آن حضرت امر آنان را فیصل داد. (معجم البلدان ).