اطماطلغتنامه دهخدااطماط. [ اَ ] (ع اِ) قسمی از جوز هندی و بندق هندی . (ناظم الاطباء). بندق هندی است که آن را رتَّه گویند، اگر آرد آن را با سرمه بیامیزند و در چشم کشند احولی را بب
اسماطلغتنامه دهخدااسماط. [ اَ ] (ع ص ) ناقة اسماط؛ شتر ماده ٔ بی داغ . || نعل اسماط؛ نعل یک لخت . (منتهی الارب ). کفش های یک لوچرم . یکتا. (مهذب الاسماء). کفش های یک لخت و یک لای
ارماطلغتنامه دهخداارماط. [ اَ ] (اِ) بلغت اهل یمن درخت کادی راگویند و آن درختی است مانند درخت خرما و کادی گل آن درخت است در نهایت خوشبوئی و آن در ملک دکن بسیار است . (برهان ). کا
ارماطسلغتنامه دهخداارماطس . [ اَ طُ ] (اِخ ) نام یکی ازپادشاهان یونان است . گویند گل مختوم در زمان او یافته شد و صورت او را بر آن نقش میکرده اند. (برهان ).
اشماطلغتنامه دهخدااشماط. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ شَمط. توابل . (منتهی الارب ) (المنجد). رجوع به شمط شود. ادویه ای که در گوارایی غذاها بکار می برند. (ناظم الاطباء).
اشماطلغتنامه دهخدااشماط. [ اِ ] (ع مص ) درآمیختن چیزی را به چیزی : اشمطه به . (منتهی الارب ) (المنجد) (آنندراج ). || دوموی شدن مرد: اشمط الرجل اشماطاً. (منتهی الارب ) (آنندراج ).