اصطناعفرهنگ انتشارات معین(اِ طِ) [ ع . ] (مص م .)1 - نیکویی کردن ، پروردن . 2 - برگزیدن . 3 - مقرب ساختن .
اصطناعفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. به ساختن چیزی فرمان دادن.۲. نیکویی کردن.۳. پروردن و برگزیدن کسی.
اصطناعلغتنامه دهخدااصطناع . [ اِ طِ ] (ع مص ) دعوت صنعت ساختن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دعوت مصنعه ساختن . (آنندراج ). اصطناع مرد؛ اتخاذ مصنعه یعنی دعوت . (از قطر المحیط) (
اصطناع کردنلغتنامه دهخدااصطناع کردن . [ اِ طِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برگزیدن . گزیدن . انتخاب کردن . اختیار کردن : و در آن باید کوشید که اراده ٔمردان را اصطناع کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص
اصطراعلغتنامه دهخدااصطراع . [ اِطِ ] (ع مص ) کشتی گرفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). با یکدیگر کشتی گرفتن . (زوزنی ). با یکدیگر کشتی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). تصارع . (اقرب
اصطنادسلغتنامه دهخدااصطنادس . [ ] (اِخ ) محلی در یونان بود که امقلاس از مردم آن ناحیه بود. رجوع به تاریخ الحکماء قفطی ص 24 شود.
اصناعلغتنامه دهخدااصناع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صنع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به صنع شود.- اصناعی الایدی ؛ چربدستان . باریک کاران . ماهران در