استرلغتنامه دهخدااستر. [ اَ ت َ ] (اِ)آن جامه که زیر ابره ٔ قبا و امثال آن بدوزند و بمد همزه برای ضرورت نظم خوانده اند. (مؤید الفضلاء). و این گفته بر اساسی نیست ، چه اصل آستر ا
استرلغتنامه دهخدااستر. [ اَ ت َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از ساتر. پوشنده تر: و اولی ان یغسله [یغسل المیت ] فی قمیص لأنه اَستر. (معالم القربة).
استرکلغتنامه دهخدااسترک . [ اَ ت َ رَ ] (اِخ ) قصبه ای در استراباد، که گویند یزیدبن مهلب از سران عرب استراباد را در محل آن بناکرد. (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو صص 71 - 7
استرکلغتنامه دهخدااسترک . [ اِ ت ِ رَ] (اِ) بیخ خوشبوئی است که بترکی قره کولک گویند و میعه ٔ سایله هم گویند. (شعوری ). رجوع به اصطرک شود.
استروولغتنامه دهخدااستروو. [ اِ رو وْ ] (اِخ ) ویلهلم . یکی از اخترشناسان و حکمای ریاضی روسیه ، مولد 1793 در آلتونه و وفات 1864 م . وی رئیس هیأتی از دانشمندان بود که تنظیم نقشه ٔ
کاسترلغتنامه دهخداکاستر. (اِخ ) حاکم نشین ناحیه ٔ تارن در ساحل «اگو» مصب تارن . جمیت 30781 تن . راه آهن دارد تا 24هزارگزی جنوب شرقی «البی » محصول آن انواع پارچه های پشمی ، و ماهو
گاسترلغتنامه دهخداگاستر. [ ت ِ ] (اِخ ) (مِسْر) شخصیتی که رابله در کتاب معروف خود«پانتاگروئل » ابداع کرده است . گاستر کلمه ای است یونانی و بمعنی شکم و معده میباشد. لافونتن نیز در