اخللغتنامه دهخدااخل . [ اَ خ َل ل ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از خل ّ. محتاج تر. || (ص ) مردی اخل ّ؛ درویش مفلس .
اخلدیکشنری عربی به فارسیتهي کردن , خالي کردن , تخليه مزاج کردن , ترک کردن , محروم کردن , تعطيل کردن , تخليه کردن
اخلکندولغتنامه دهخدااخلکندو. [ اَ ل َ ک َ ] (اِ) چیزی باشد از مس یا چوب ساخته ، سر گرد و دسته ٔ کوچک داشته باشد و سنگ ریزه ٔ بسیاردر اندرون او تعبیه کرده ، چون او را بجنبانند آوازی
اخلورلغتنامه دهخدااخلور. [ اَ ] (اِ) خرنوب نبطی باشد و آن میوه ایست سرخ بسیاهی مایل ، بشکل گرده ٔ گوسفند و آنرا بشیرازی گورز گویند و آن میوه ٔ کبر باشد،با سرکه پرورده کنند و خورن
اخلوسلغتنامه دهخدااخلوس . [ اَ ] (اِخ ) نام پهلوانی یونانی که بسرعت مشی مشهور بوده است . اخیلوس .- مسئلةالاخلوس و السلحفاة . رجوع به اخیلوس شود.