ازدحام ترددtraffic congestionواژههای مصوب فرهنگستانازدحام وسایل نقلیه و عابر پیاده در معابر بهحدیکه سرعت حرکت بهشدت کاهش یابد و مانع حرکت روان وسایل نقلیه شود
ازدحامفرهنگ مترادف و متضاد۱. اجتماع، جمعیت، جنجال، شلوغ، شلوغی، نفوس ۲. شورش، غوغا، هجوم، هنگامه ≠ خلوت
ازدحاملغتنامه دهخداازدحام . [ اِ دِ ] (ع مص ) انبوهی کردن بر. (مجمل اللغة) (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). زحام . زحمت . تزاحم . (مجمل اللغه ). مزاحمت . بک . مک . هجوم و انبو
ازدحامفرهنگ انتشارات معین(اِ دِ) [ ع . ] (مص ل .) انبوه شدن ، انبوه جمعیت ، مزاحمت ، تزاحم . ج . ازدحامات .