اشللغتنامه دهخدااشل . [ اَ ش َل ل ] (ع ص ) رجل اشل ؛ مرد تباه دست . مؤنث : شَلاّء. (منتهی الارب ). شل دست . (تاج المصادر بیهقی ). مردی که دست او شل باشد یعنی دست او تباه باشد
اشللغتنامه دهخدااشل . [ اَ ] (ع اِ) گزی است مروج بصره . (منتهی الارب ). یک نوع گز و ذرعی که در بصره معمول است . (ناظم الاطباء). نام پیمانش بصره است که بمقدار چهل دست باشد. (آنن
اشللغتنامه دهخدااشل . [ اَ ش َ ] (اِخ ) کوهی است در مرزهای خراسان که در آن حکم بن عمرو غفاری غزا کرد. (از معجم البلدان ). رجوع به مراصد الاطلاع شود. و کوهستان اشل در مرو خراسان
واشللغتنامه دهخداواشل . [ ش ِ ] (ع ص ) روان . جاری . (از اقرب الموارد). || جبل واشل ؛ کوه که پیوسته از آن آب زهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سیلان پیداکننده . (از اقرب الموارد).
واشلولغتنامه دهخداواشلو. (اِخ ) قریه ای در دوازده فرسخی ری که تاج الدوله تتش بن الب ارسلان در صفر سال 488 هَ . ق . بدانجا کشته شده است . این کلمه در راحةالصدور «واشیلو» (ص 143) و