لخیلغتنامه دهخدالخی . [ ل َ خا ] (ع اِ) (به مدّ نیز آید یعنی لخاء) دارودان که بدان دارو در بینی ریزند. یا نوعی از پوست ستور دریایی که بدان دارو در بینی ریزند. || (ص ) شرم آبناک
لخیلغتنامه دهخدالخی . [ ل َخ ْی ْ ] (ع مص ) مال کسی را دادن . || دارو در بینی یا در گلوی کسی ریختن . (منتهی الارب ).
جولخیلغتنامه دهخداجولخی . [ ل َ ] (ص نسبی ) منسوب به جولخ . قلندر شال پوش را گویند. (برهان ). پشمینه پوش . رجوع به جولقی شود.
کلخیدلغتنامه دهخداکلخید. [ ک ُ ] (اِخ ) ولایتی بوده است در قسمت غربی قفقازیه در کنار دریای سیاه .لازستان قرون بعد. (از تاریخ ایران باستان ج 1 ص 831).گرجستان غربی امروز. (تاریخ ای
لخیفلغتنامه دهخدالخیف . [ ل ُ خ َ / ل َ ] (اِخ ) اسپی است مر نبی (ص ) را (او هو بالمهمله ، لحیف ). (منتهی الارب ).
لخیفةلغتنامه دهخدالخیفة. [ ل َف َ ] (ع اِ) آواز آب و باد و عقاب وقت پریدن . || آواز گلوی خبه کرده . (منتهی الارب ). خرخِر.