goدیکشنری انگلیسی به فارسیبرو، سیر، رفتن، راه رفتن، شدن، گشتن، رهسپار شدن، روانه ساختن، کار کردن، رواج داشتن، تمام شدن، روی دادن، بران بودن، در صدد بودن، راهی شدن، سیر کردن، پا زدن، گذشت
بروgoواژههای مصوب فرهنگستانیکی از گزینههای نوار ابزار (tool bar) که دستور رفتن به نشانی تعیینشده را میدهد
جلخلغتنامه دهخداجلخ . [ ج َ ] (ع مص ) پر کردن سیل توجبه وادی را. (آنندراج ): جَلَخ َ السیل ُ الوادی َ؛ پر کرد توجبه وادی را. (منتهی الارب ). پر کردن سیل رودخانه [ را ]. (تاج ال
جولخلغتنامه دهخداجولخ .[ ل َ ] (اِ) نوعی از بافته ٔ پشمینه باشد که از آن خرجین سازند و مردم فقیر و درویش و قلندران هم پوشند.(برهان ). نوعی از بافته ٔ پشمین از جنس گلیم که پشم آن
کلخلغتنامه دهخداکلخ . [ ک ُ ] (اِ) نوعی از گیاه و رستنی باشد. (برهان ) (از آنندراج ). یک نوع گیاهی . (ناظم الاطباء). نوعی از نباتات چتری . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).یکی از گونه ه
گذشتدیکشنری فارسی به انگلیسیforbearance, forgiveness, generosity, go-by, lenity, mercy, pardon, passage, passing, progress, quarters, remission, sufferance, tolerance, toleration