بفخملغتنامه دهخدابفخم . [ ب َ خ َ ] (ص ) بمعنی بسیار باشد. (برهان ). بسیار و فراوان . (ناظم الاطباء) . بسیار. (صحاح الفرس ) (لغت فرس اسدی ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (سروری ) (آنندرا
بفخمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بسیار؛ زیاد؛ فراوان: ◻︎ بدان ماند بنفشه بر لب جوی / که بر آتش نهی گوگرد بفخم (منجیک: شاعران بیدیوان: ۲۴۳).۲. (اسم) پارچهای که نثارچینان با آن نثار جمع کنند