بستردنلغتنامه دهخدابستردن . [ ب ِ ت ُ دَ ] (مص ) محو کردن و پاک ساختن باشد. (برهان ). بمعنی ستردن یعنی پاک کردن و تراشیدن و «با» زایده است چون به باء بسیار مستعمل شود. «با» آورده
بستریدنلغتنامه دهخدابستریدن . [ ب ِت ُ دَ ] (مص ) ستردن . بستردن . محو کردن : گرین گفته دادست ره بسپریدوگر نیست از خاطرم بسترید. فردوسی .رجوع به ستردن و بستردن شود.
بستدنلغتنامه دهخدابستدن . [ ب ِ ت َ دَ ] (مص ) ستدن . گرفتن : بیاورد پس نامه مرد جوان ازو بستد آن نامه را پهلوان . فردوسی .ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین بروی تو آمد بدی . فردوس