بسامانلغتنامه دهخدابسامان . [ ب ِ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) نیک و خوب و راست . (ناظم الاطباء) : که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد بسامان درین ملک زیست . سعدی (بوستان ).کسی گفت و
بادهای بسامانtrade windsواژههای مصوب فرهنگستانسامانۀ باد، در بخش وسیعی از مدارگان، که از پرفشارهای (highs) جنب حارّهای به سوی ناوۀ استوایی میوزد متـ . بسامانها trades
گور بسامانarticulated burial, proper burial, formal burialواژههای مصوب فرهنگستانگوری که در آن بقایای استخوانی یک جسد در حالت طبیعی قرار دارد
بیابان باد بسامانtrade-wind desertواژههای مصوب فرهنگستانپهنهای از خشکی با بارش بسیار کم و دمای بالا، ناشی از وزش بادهای بسامان