بساییدنلغتنامه دهخدابساییدن . [ ب َ دَ ] (مص ) رجوع به بسودن و پسودن و پسائیدن شود : یکی شارسان کرده دارد ز سنگ که نبساید آن را به چنگل پلنگ .فردوسی .
باییدنلغتنامه دهخداباییدن . [ دَ ] (مص ) بایستن . بایسته و لازم و ضروری بودن . (فرهنگ لغات شاهنامه ص 43).
بتاییدنلغتنامه دهخدابتاییدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) گذاشتن . (از آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (از برهان قاطع). بگذاشتن . رها کردن . صبر کردن . تاب آوردن . هشتن . (یادداشت مؤلف ). ترک
برساییدنلغتنامه دهخدابرساییدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) ساییدن : بعون دولت او آرزوی خویش بیاب بجاه خدمت او سر به آسمان برسای . فرخی .و رجوع به ساییدن شود.
بسانیدنلغتنامه دهخدابسانیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) مشروب کردن وآب دادن . (ناظم الاطباء). و رجوع به بساناییدن شود.
بسراییدنلغتنامه دهخدابسراییدن . [ ب ِ س َ دَ ] (مص ) تَغَنّی . (زوزنی ). سرودن . رجوع به سراییدن و سرودن شود.