freshدیکشنری انگلیسی به فارسیتازه، بتارزگی، تازه کردن، خنک کردن، خنک ساختن، شیرین، تر و تازه، تازه نفس، سبز، سرد، زنده، خنک، باطراوت، با نشاط، خرم، جسور، پر رو، اماده، با روح
آب شیرینfresh waterواژههای مصوب فرهنگستانآبی که کمتر از 1000 میلیگرم در لیتر، جامدات حلشده داشته باشد
بثسابیةلغتنامه دهخدابثسابیة. [ ب ِ ی َ ] (اِخ ) ضبطی از بث شبع. نام زوجه ٔ اوریاست که حضرت داود علاقه مندی به وی داشت و پس از قتل شوهرش در جزو زنان حضرت داود آمده است . (از قاموس ا
بقسانی بالالغتنامه دهخدابقسانی بالا. [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان میان خواف است که در بخش خواف شهرستان تربت حیدریه واقع است و 141 تن سکنه دارد. آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، پنبه .
بقسانیلغتنامه دهخدابقسانی . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان پایین جواف است که در بخش خواف شهرستان تربت حیدریه واقع است و 100 تن سکنه دارد. آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، پنبه . شغ