foundsدیکشنری انگلیسی به فارسیپیدا می کند، تاسیس کردن، بنیاد نهادن، ریختن، قالب کردن، ذوب کردن، قالب ریزی کردن، پایه زدن، ساختمان کردن، بر پا کردن، ساختن، تشکیل دادن
بخعلغتنامه دهخدابخع. [ ] (ع مص ) ناامید کردن کسی را. شرمگین کردن او را. || بتندی سرزنش کردن . (از دزی ج 1 ص 55).
بخعلغتنامه دهخدابخع. [ ب َ ] (ع مص ) کشتن خود را از خشم و اندوه . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هلاک کردن بغم . هلاک کردن خود را. (ترجمان
بخوعلغتنامه دهخدابخوع . [ ب ُ ] (ع مص ) اقرار کردن و گردن نهادن حق را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). اقرارکردن و اذعان کردن و در اذعان مبالغه ورزیدن . (از اقرب الموارد). اقرار ب