بخسانلغتنامه دهخدابخسان . [ ب َ ] (نف ) پژمرده وفراهم آمده . (برهان قاطع) (آنندراج ). پژمرده و درهم کشیده . (ناظم الاطباء). || رنج دیده و الم کشیده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظ
بخسانیدنلغتنامه دهخدابخسانیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) گدازانیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ سروری ). گداختن . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). گداختن و حل کردن و آب کردن .(ناظم الاطباء). |
بخسانیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پژمرده ساختن.۲. رنجاندن؛ آزردن: ◻︎ از او بیاندهی بگزین و شادی با تنآسانی / به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی (رودکی: ۵۳۰).۳. گداختن.