بنشاختنلغتنامه دهخدابنشاختن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) نشانیدن . (برهان ) (آنندراج ). بنشاندن . (شرفنامه ٔ منیری ). نشانیدن و جای دادن و افراختن . (ناظم الاطباء) : چو شاگرد را دید بنواختش
بشناختنلغتنامه دهخدابشناختن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) فهم کردن . (زمخشری ). تمیز دادن . درک کردن . دریافتن : بشناختم که آدمی شریف تر خلایق و عزیزتر موجودات است . (کلیله و دمنه ). رجوع به
بنشاستنلغتنامه دهخدابنشاستن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) نشستن . (از برهان ) (از آنندراج ). نشسته شدن . (ناظم الاطباء) : فاختگان همبر بنشاستندنای زنان بر سر شاخ چنار. منوچهری . || نشانیدن .